|
همیشه به من می گفت:
زندگی وحشتناک است
ولی یادش رفته بود که به من می گفت تو زندگی منی
روزی از روزها از او پرسیدم:
به چه اندازه مرا دوست داری گفت:
به اندازه خورشید در اسمان نگاهی به اسمان انداختم
دیدم که هوا بارانی بود و خورشیدی در اسمان معلوم نبود
شبی از شبها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری
گفت به اندازه ستاره های اسمان
نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا ابری بود وستاره ای در اسمان نبود
+ تاريخ شنبه 10 تیر 1391 | ساعت17:18 | نويسنده longlove | ارسال نظر(0)
نگاهت را به کسی دوز که قلبش برای تو بتپه چشمانت را با نگاه کسی اشنا کن که زندگی را درک کرده باشه سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپشهای قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه اما عاشق کسی باش که تک تک سلولهای بدنش تقدس عشق را درک کند + تاريخ شنبه 10 تیر 1391 | ساعت17:02 | نويسنده longlove | ارسال نظر(0)
دختر: تا حالا شده که بخواهی با هم نباشیم ؟ . + تاريخ شنبه 10 تیر 1391 | ساعت16:15 | نويسنده longlove | ارسال نظر(1)
گفتمش همدم شبهایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد + تاريخ شنبه 10 تیر 1391 | ساعت15:22 | نويسنده longlove | ارسال نظر(0)
یکی بود یکی نبود..
هرکی بود غریبه بود...
از دلم خبر نداشت..
که تورو از دلم ربود..
هرکی بود هرچی که داشت..
.. قد من عاشق نبود
عزیزم بقیه تو ادامه مطلب ادامــه مطلــب + تاريخ شنبه 10 تیر 1391 | ساعت01:44 | نويسنده longlove | ارسال نظر(0)
اگر دو نفر لب پرتگاهی باشند کدومشونو نجات میدی؟ اونی که دوسش داری یا اونی که دوست داره؟ حتما جواب بده + تاريخ پنجشنبه 08 تیر 1391 | ساعت12:39 | نويسنده longlove | ارسال نظر(0)
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواهد به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
+ تاريخ یکشنبه 28 خرداد 1391 | ساعت12:19 | نويسنده longlove | ارسال نظر(0)
عشق یعنی دیدنی با چشم تر عشق یعنی یاد یک رویای نرم عشق یعنی آخر خط بهشت عشق یعنی آبی یه بی انتها عشق یعنی كوله باری از نیاز
ادامــه مطلــب + تاريخ شنبه 27 خرداد 1391 | ساعت17:58 | نويسنده longlove | ارسال نظر(0)
چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان میخندیم . چه آسان لحظه ها را بکام هم تلخ میکنیم و چه ارزان میفروشیم لذت با هم بودن را چه زود دیر میشود و نمیدانیم که فردا می آید و شاید ما نباشیم
+ تاريخ پنجشنبه 25 خرداد 1391 | ساعت16:15 | نويسنده longlove | ارسال نظر(0)
شبی شیرین بزد فریاد ، که ای شیرین ترین فرهاد
و ای خسرو ترین شمشاد ، صدای تیشه ات آباد
منم لیلای دلبندت که دل خون است و پا در بند
تویی عاشق ترین مجنون ، ولی در بیستون آزاد
ببندم دیده بر خسرو ، که شاید رو کشم بر تو
تو شیرین می کنی سنگی ، چو عکسی بر دلت افتاد
چو می کوبی تو با تیشه ز غصه کوه را هر شب
به بانگ تیشه ات گویند که بر شیرین نفرین باد
خدایا کوه کن فرهاد شب و روزم نثارش باد
به جانم می زند تیشه شدم با بیستون همزا
ولی خسرو به بالینم و خونین دل از این بیداد
خوشا بر حال فرهادی که با یک کوه می جنگد
بدا برحال شیرینی که آزادیش رفت از یاد
مرا کندی به کوهستان به عشقی پاک با دستان
به جانم کندمت آنسان که مانی جاودان در یاد
به رازی گویمت اینرا تو کوه کندی و من دلرا
تو عکس من ، من از دنیا ، تو با تیشه، من از بنیاد
چه تلخ است بخت شیرینم که فرهاد است آیینم + تاريخ چهارشنبه 10 خرداد 1391 | ساعت19:26 | نويسنده longlove | ارسال نظر(0)
|
| |